خفته در راز به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و نهم :
چشمهای بلوط پر شد.
_چی شده؟
_میگه میخواد صداتو بشنوه.
بلوط لبش رو گاز گرفت.
_حالش خوبه؟
_الان آرومتره.
مکث کرد.
_ولی تو رو میخواد.
بلوط دستش رو روی قلبش گذاشت.
_بلوط؟
_بله.
برزین چند ثانیه ساکت موند.
_چرا حس میکنم از من فرار میکنی؟
نفس بلوط بند اومد و چیزی نگفت.
برزین ادامه داد:
_اگه از چیز

لطفا صبر کنید...

محرابی
0بلوط طفلکی این عشق داغونت میکنه کاش دل بکنی ازبرزین. سینا گزینه خوبیه برای فراموش کردن. ممنونم زیبا ودلنشین بود